
×× | عکس های کرمستج | ×× | خبرهای کرمستج | ××
|
|
لبخند بزن...
آری شاد بودن یک هنره...خندیدن در این دنیای بی آبرو واقعاً هنر می خواد...
هنرمنده اونی که نامردمی ها رو توی این دنیا می بینه و باز هم لبخند می زنه...شاید یکی فکر کنه بی خیال یا دیوانست،امّا در حقیقت اونه که راز این جهان رو فهمیده. اونه که می دونه دنیا با این غم ها پره وتونسته با دل بزرگش دنیا رو برای خودش زیبا کنه.
اون می دونه که بغض و نفرت کار آسونیه.می دونه هر موجودی می تونه وحشی باشه، ولی فقط انسان می تونه بخنده.
هر کسی می تونه خودش رو با این دنیا و غم هاش وفق بده اگه...
اگه بتونه بخنده،اگه مثبت فکر کنه،اگه نور قلبش رو از یاد نبره،اگه یاد خدا رو فراموش نکنه،اگه لحظه های عمرش رو دوست داشته باشه، اگه درک کنه این زندگی هدیه ایه از طرف خدا،اگه بدونه ثانیه ها به کسی کاری ندارن و در حال گذرن و خودمون باید شادش کنیم،اگه واقعاً نخواد توی لجنزارش بمونه...
پس...
لبخند بزن.
جمله های بی هدف رو پاک کن. همه ی تلخی ها رو شیرین کن. روح شادی رو با لبخندت ازاد کن. روی صفحه ی سفید،طرح یه لبخند بکش.
لبخد بزن...
به مادر،به دوست،به همسایه،به رهگذران کوچه و خیابان،به هرکسی که از کنارت عبور می کنه،به همه لبخند بزن.بزار همه حس کنند که تو بوی وصل می دی. بوی محبت و همدلی. این نشانه را همه می فهمند،همه می شناسند،با لهجه اش آشنا هستند.
این پیام(لبخند) همه ی کینه ها رو پاک می کنه. سخت ها رو آسون می کنه.دورها رو نزدیک می کنه.لبخند تو می تونه،گسسته ها رو پیوند بزنه.می تونه نگاه سرمازدهی کسی رو،گرم کنه.می تونه قهری رو آشتی کنه.می تونه حرفی رو که نمی شه با کلمات ساخت ، بسازه و ابراز کنه . می تونه حرکت حرکت مسدودی رو به جریان بندازه . لبخند تو میتونه گذشته های تاریک رو ، روشن کنه ! می تونه میل به شروعی دوباره باشه! با اون که نمیشناسیش آشنات کنه . می تونه اشاره ای به زیبایی ها باشه . میتونه ، امکان تا همیشه امید وار بودن باشه . میتونه تلاقی دو نگاه عاشق باشه . میتونه ورود اندیشه ی سالم به درون باشه . می تونه هجوم نور محبت ، به قلب سایه ها باشه . میتونه نشونه ی پذیرش تو در مقابل هر فکر تا زه ای باشه . میتونه موجب جذب بهترین ها به سمت تقدیر تو باشه . می تونه یاد آور معصومیت از دست رفته ی تو باشه .
چرا بهار مستت نکنه ؟ چرا از خود بی خودت نکنه ؟ وقتی تو کوچه های بهار راه میرم دلم لبخند میخواد . چرا این همه اخم ؟ چرا این همه چهره های در هم ؟ چرا این همه قهر ؟
نه... من این طرحها رو نمیخوام ، بیا پاکش کنیم و روی همه ی چهره هایی که می بینیم لبخند بکشیم . لبخند ، کوتاه ترین شعر منه به تو ! لبخند پیام صلح منه به تو ! لبخند نشونه ی عشق منه به تو ! اونو از من بگیر و به دیگری هدیه کن.ودیگری به دیگری و دیگران واین معجزه ی لبخنده .برو پاورقی۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- بازم پاورقی
سلام... امین هستم.منو که می شناسین ...
این متن قشنگ رو یکی از دوستان خوبمون برامون میل کرده که من در وبلاگ قرار دادم.
از يکی از مقاله های مجله موفقيت الهام گرفته شده.مقاله: یه طرح نو بزن - لبخند بزن.
اگه اشتباه نکنم.
از دوست خوبم که این نوشته رو فرستاده ممنونم نوشته شده توسط | لینک ثابت | موضوع: مطالب و خبرهای جالب |
خدایا اجازه؟ گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ ميشه. يه وقتايی دلم می خواد بهم وقت بده وتو يه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه. اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی کنه هيچ وقت اسم واسه صحبت با اون وارد يه لیست انتظار طويل نمی شه که معلوم نيست کی نوبت به من برسه محاله،محاله ممکنه، بهم بگه نمی پذيرمت. خيلی بزرگواره، با وجودی که بالاترين مقام اين دنيای شلوغ پلوغه، هيچ وقت منتظرم نمی ذاره. گاهی اوقات واسش نامه می نويسم ومی دونم که نامه هامو بی جواب نمی ذاره. وقتی توی دفتر خاطراتم نامه هام رو مرور می کنم می بينم حتی يه دونش هم بی جواب نمونده. من وخدا يه قول وقراری با هم گذاشتيم، اون به من قول داد هميشه مراقبم باشه و کمتر از عالیترين بهم نده ومن هم قول دادم، حتی اگه دل در حسرت آرزويی بال بال می زد وشوق استجابت دعايی آتيشم می زد، با تموم وجودم بدون ذره ای ترديد، اول بگم اجازه خدايا؟ خدايا تو اجازه می دی؟تو صلاح می دونی؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نا رضايتيت راضی نمی شه. می دونم آخه تو دوستم داری و هميشه برام بهترين ها رو خواستی، اصلا از خوبی بی انتهای تو، بد خواستن واسه بنده هات محاله. اعتراف می کنم قول سنگينيه وعمل کردن بهش مثه به زبون آوردنش کار ساده ای نيست. واسه همين از خودش خواستم وبهش گفتم:من فقط يه بنده ام . چيزهايی هست که تو می دونی و من هيچ وقت نمی دونستم وشايد هيچ وقت هم نفهمم . اتفاقاتی می افته که ذهن محدود من قادر به تعبيرش نيست، چشم های قاصرمن قادر به ديدن اون چه پشتش هست، نيست. دلايلی مخفی هست که شايد واسه هميشه مسکوت ومکتوم باقی بمونه. اسراری هست که شايد دونستنش، فهميدنش، تو ظرف ادراک و گمان من نگنجه. اينو تو می دونی، پس واسه لحظه های دشوار، به من قدرت تحملشو ببخش منو به اون نقطه برسون که همیشه يادم بمونه: همه چيز از سوی تو خير مطلقه،حتی اگه ظاهرا همه چيز عذاب آور و دشوار باشه. گاهی اوقات آرزوهايی داشتم و تو زيرنامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی شود. راستش اول حس خوبی نداشتم، دلم می گرفت، شايد به خاطر جنسم که شيشه حس و عاطفه بود. منو ببخش، که يه وقتایی از سر بی صبری و ناشکيبايی، تو خلوت و تنهاييم ازت می پرسيدم آخه چرا؟ وقتايی که هر چی فکر می کردم، فکر اسير خاکم به هيچ جا نمی رسيد. دنبال دليل می گشتم ودليلی پيدا نمی کردم، پيش می اومد که با يه بغض تو گلوم تکرار کنم، آخه واسه چی؟ چی می شه اگه...؟ يه وقتايی از سر بی حوصلگی و فراموشکاری ازت گله می کردم. چقدر از بزرگواريت شرمنده ام ،که منو در تموم لحظه های نا شکريم،توی تموم لحظه های بی صبريم،با محبت تحملم کردی ،نه تنبيهم کردی،نه حتی ذره ای محبتت رو ازم دريغ کردی. توی تنهاترين لحظات تنهاييم درست تو لحظه هايی که فکر می کردم هيچ کس نيست، اون موقع که به اين حس می رسيدم که چقدر تنهام، واسم نشونه می فرستادی که من خودم تا آخرين لحظه باهاتم، واسه تمومی لحظه هات همراهتم. من تنها بنده تو نبودم ، اما يه لحظه هم تنها رهام نکردی.تو تنها و محکمترين قوت قلبه دل تنهام،تو طوفان های زندگيم، تو ابتدا و اصل آرامشم ،تو از من به من نزديکتر بودی،موندم که چطور گاهی اوقات چشمهای غافلم نديدت، اما تو هيچوقت حتی لحظه ای منو ترک نکردی .روزهايي رسيد که فکر کردم با من قهری، تو حتی در همون لحظه ها، با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده می شم،از من قهر نکردی، منو به خاطر اين فکر کودکانه نادرست،طرد نکردی.من دوستت دارم، منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچيکه ،اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه و پشتم به کمک های تو گرم. از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی. تو همونی که هر وقت ازت ياد کردم،بهم اميد بخشيدی، توی يادم چيزی هست،که منو زيرورو می کنه،غصه هامو می شوره و دلشکستگی هامو ترميم می کنه. چيزی که در هيچ چيز غير از ياد تو نيست. هر وقت خواستم ببينمت، بی درنگ با مهربونی،در رو به روم بازکردی ،نگاه نکردی گناهکارم، حذفم نکردی. من هميشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو هميشه با دست پر روانه ام کردی. هر وقت صدات کردم،طوری بهم جواب دادی انگار مدت هاست منتظرم بودی، هر وقت ندونسته از بی راهه سر در آوردم،خودت منو صدا کردی. گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره،منو از ادامه يه راه غلط منع کردی. اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبرومو حفظ کردی. تو هميشه خدا بودی و من هميشه حتی کمتر از يه بندهبه من از صفات و ذاتت،چيزهايی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی تو حتی شده يک سر سوزن نزديک تر شه. به حافظه ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هيچ وقت از خاطر نبره، به اراده ام همتی ببخش، تا استوار بر اين عهد پا بر جا بمونه. برگرفته از مجله موفقيت. نوشته شده توسط | لینک ثابت | موضوع: مطالب و خبرهای جالب |
|
|